نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1


    محل سکونت
    در این فریبستان
    رشته تحصیلی
    نرم افزار
    علایق
    سید شهیدان اهل قلم
    شغل و حرفه
    فیلمساز
    آدرس وبلاگ
    اينجا کلیک کنید!
    نوشته ها
    2,942
    تشکر ها
    1,007
    تشکر شده 7,168 بار در 2,546 ارسال.

    کتاب اینک شوکران 1- شهید منوچهر مدق به روایت همسر شهید

    مجموعه «منوچهر به روایت همسر شهید» با عنوان اینک شوکران 1 به قلم مریم برادران،نگاشته شده است.

    این کتاب که مشتمل بر 88 صفحه می باشد شرح زندگی شهید منوچهر مدق از زمان اولین آشنایی با او تا زمان شهادت او می باشد.

    نوشته های این کتاب حکایت از رابطه بسیار عمیق بین منوچهر (شهید) و همسرش فرشته دارد. اولین آشنایی منوچهر با همسرش هنگامی است که همسرش در تظاهرات توسط گارد رژیم شاهنشاهی مورد حمله قرار می گیرد و او در این زمان همسر آینده خود را از دست آنها نجات داده و این ابتدای آشنایی آن دو است. هنگام ازدواج منوچهر با همسرش مقارن است با شروع جنگ تحمیلی، که علی رغم علاقه شدید فی مابین، منوچهر عازم جبهه های نبرد می شود و تنها درخواست همسرش از او این است که برایش فراوان نامه بنویسد ولی با گذشت مدتی از این جدایی، همسرش بی تابی می کند و سرانجام عازم دزفول می شود تا در آنجا بیشتر منوچهر را ببیند.

    یکی از دغدغه های شهید مدق علاقه بسیار او به همسر و فرزندانش بود و خطاب به همسرش می گفت تنها علاقه و دلبستگی من به این دنیا، شما هستی. او می خواست همسرش از این دلبستگی دست بردارد و اجازه پرواز به او بدهد.

    پس از پذیرش قطع نامه و خاتمه جنگ تحمیلی منوچهر، برای کسب درجه و رتبه نظامی هیچ یک از مدارک جانبازی و سابقه جبهه خود را ارائه نکرد و زندگی او از بابت معیشت به سختی می گذشت.

    با گذشت چندین سال بدن او که مملو از ترکش ها و جراحات زمان جنگ بود ناراحتی های فراوانی برای او به وجود آورد و پس از تحمل سختی های فراوان، سرانجام در سال 1379 به شهادت رسید.

    ارتباط عاطفی این شهید مظلوم با همسر و خانواده اش نمود زیبایی داشته است که در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است. برای نمونه به این قسمت از کتاب توجه کنید:

    «گاهی از نمازهاش می فهمید دل تنگ است. دل تنگ که می شد، نماز خواندش زیاد می شد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل او فقط خوبی ها را ببیند. اما چه طوری؟ منوچهر می گفت «اگر دلت با خدا صاف باشد، اگر خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هات برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی، آنوقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود.» و او همه ی زیبایی را در منوچهر می دید. با او می خندید و با او گریه می کرد. با او تکرار می کرد
    نردبان این جهان ما و منی ست عاقبت این نردبان بشکستنی ست
    لیک آن کس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست
    چرا این را می خواند؟ او که با کسی کاری نداشت، پستی نداشت. پرسید. گفت «برای نفسم می خوانم.» (ص 62)

    منبع: گفتمان دینی


    و انی عذت بربّی و ربّکم، ان ترجمون.



  2. تشكر از اين پست


  3. اين پست فقط براي مهمان نمايش داده مي شود!
     

  4. #2


    محل سکونت
    در این فریبستان
    رشته تحصیلی
    نرم افزار
    علایق
    سید شهیدان اهل قلم
    شغل و حرفه
    فیلمساز
    آدرس وبلاگ
    اينجا کلیک کنید!
    نوشته ها
    2,942
    تشکر ها
    1,007
    تشکر شده 7,168 بار در 2,546 ارسال.
    قسمتی از متن کتاب


    لواپس بود. چقدر شهید می آوردند. پشت سر هم مارش عملیات می زدند. به عكس قاب شده منوچهر روی طاقچه دست كشید. این عكس را خیلی دوست داشت. ریش های منوچهر را خودش آنكادر می كرد . آن روز، از روی شطینت، یك طرف ریش هاش را با تیغ برده بود تا چانه، و بعد چون چاره ای نبود، همه را از ته زده بود. این عكس را با همه اوقات تلخی منوچهر ازش انداخته بود. منوچهر مجبور شد یك ماه مرخصی بگیرد و بماند پیش فرشته. روش نمی شد با آن سر و وضع برود سپاه، بین بچه ها. اما دیگر نمی شد از این كلك ها سوار كند. نمی توانست هیچ جوری او را نگه دارد پیش خودش. یك باره دلش كنده شد. دعا كرد برای منوچهر اتفاقی نیفتد. می خواست با او زندگی كند، زیاد و برای همیشه. دعا كرد منوچهر بماند. هر چه می خواست بشود، فقط او بماند.
    ***

    با چند تا از خانم ها رفته بود بیمارستان برای كمك به مجروح ها، كه گفتند «منوچهر آمده.» پله ها را دو تا یكی دوید. از وقتی آمده بود دزفول ، یك هفته ندیدن منوچهر برایش یك عمر بود. منوچهر كنار محوطه گل كاری بیمارستان منتظر ایستاده بود. فرشته را كه دید، نتوانست جلوی اشك هایش را بگیرد. گفت «نمی دانی چه حالی داشتم. فكر می كردم مانده اید زیر آوار. پیش خودم می گفتم حالا جواب خدا را چه بدهم؟»
    فرشته دستش را گرفت. گفت «وای منوچهر، آن وقت تو می شدی همسر شهید.» اما منوچهر از چشم های پف كرده اش فقط اشك می آمد.
    ***

    نگاهش كرد. آستین هایش را زده بود بالا و می خواست وضو بگیرد. این روزها بیش تر عادت كرده بود به بودنش. وقتی می خواست برود منطقه، دلش پر از غم می شد. انگار تحملش كم شده باشد. منوچهر سجاده اش را پهن كرد. دلش می خواست در نمازها به او اقتدا كند، ولی منوچهر راضی نبود. یك بار كه فهمیده بود فرشته یواشكی پشتش ایستاده و به او اقتدا كرده، ناراحت شد.
    از آن به بعد گوشه اتاق می ایستاد، طوری كه كسی نتواند پشتش بایستد.
    چشم هایش را بسته بود و اذان می گفت. به «حی علی خیرالعمل» كه رسید فرشته بوسیدش . منوچهر «لااله الاالله» گفت و مكث كرد. گردنش را كج كرد و به فرشته نگاه كرد «عزیز من، این چه كاری است؟ می گوید بشتابید به سوی بهترین عمل، آن وقت تو می آیی شیطان می شوی؟» فرشته چند تار موی منوچهر را كه روی پیشانی خیسش چسبیده بود، كنار زد و گفت «به نظر خودم كه بهترین كار را می كنم.»
    ***

    كتاب فارسی را باز كرد و چهار - پنج صفحه ورق امتحانی پُر دیكته گفت. منوچهر در بدخطی قهار بود. گفت «حالا فكر كن درس خوانده ای. با این خط بدی كه داری، معلم ها نمی توانند ورقه هایت را صحیح كنند.» گفت:«یاد می گیرند!» این را مطمئن بود، چون خودش یاد گرفته بود نامه های او را بخواند. «وقت» را «فقط» بخواند و «موش» را «مشت» و هزار كلمه دیگر كه خودش می توانست بخواند و فرشته. غلط ها را شمرد: شصت و هشت غلط! گفت «رفوزه ای» منوچهر همان طور كه ورق ها را زیرورو می كرد و غلط ها را نگاه می كرد، گفت «آن قدر می خوانم كه قبول شوم.» این را هم می دانست. منوچهر آن قدر كله شق بود كه هر تصمیمی می گرفت به پایش می ماند.
    ***

    فرشته هم نمی توانست ببخشد. هر چیز كه منوچهر را می آزرد، او را بیشتر آزار می داد. انگار همه غریبه شده بودند. چه قدر بهش گفته بود گله كند و حرف هاش را جلوی دوربین بگوید. هیچ نگفت . اما فرشته توقع داشت؛ توقع داشت روز جانباز از بنیاد یكی زنگ بزند و بگوید یادشان هست. چه قدر منتظر مانده بود. همه جا را جارو كشیده بود. پله ها را شسته بود . دستمال كشیده بود میوه ها را آماده چیده بود و چشم به راه تا شب مانده بود، فقط به خاطر منوچهر كه فكر نكند فراموش شده. نمی خواست بشنود «كاش ما هم رفته بودیم.» نمی خواست منوچهر غم این را داشته باشد كه كاری از دستش بر نمی آید، كه زیادی است. نمی خواست بشنود «ما را بیندازند توی دریاچه نمك، نمك شویم، اقلا به یك دردی بخوریم!»
    ***

    یك شب تلویزیون فیلم جنگی داشت. یكی از فرمانده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد «حمله كنید. بكشیدشان. نابودشان كنید.» یك هو صدای منوچهر رفت بالا كه «خاك بر سرتان با فیلم ساختنتان! كدام فرمانده جنگ می گفت حمله كنید؟ مگر كشورگشایی بود؟ چرا همه چیز را ضایع می كنید؟...» چشم هاش را بسته بود از عصبانیت و بد و بیراه می گفت. تا صبح بیدار بود. فردا صبح زود رفت بیرون. باغ فیض نزدیك خانه مان است. دو تا امامزاده دارد. می رفت آن جا. وقتی برگشت، چشم هاش پف كرده بود.
    ***

    منوچهر هوس كرده بود با لثه هایش بجود. سال ها غذایش پوره بود. حتی قورمه سبزی را كه دوست داشت، فرشته برایش آسیاب می كرد كه بخورد. اما آن روز حاضر نبود پوره بخورد. فرشته جگرها را دانه دانه سرخ می كرد و می گذاشت دهان منوچهر. لُپش را می كشید و قربان صدقه ی هم می رفتند. دایی آمده بود به آنها سر بزند نشست كنار منوچهر. گفت «این ها را ببین. عین دو تا مرغ عشق می مانند.»


    و انی عذت بربّی و ربّکم، ان ترجمون.



  5. تشكر از اين پست


  6. #3


    محل سکونت
    در این فریبستان
    رشته تحصیلی
    نرم افزار
    علایق
    سید شهیدان اهل قلم
    شغل و حرفه
    فیلمساز
    آدرس وبلاگ
    اينجا کلیک کنید!
    نوشته ها
    2,942
    تشکر ها
    1,007
    تشکر شده 7,168 بار در 2,546 ارسال.
    قسمتی از متن کتاب


    لواپس بود. چقدر شهید می آوردند. پشت سر هم مارش عملیات می زدند. به عكس قاب شده منوچهر روی طاقچه دست كشید. این عكس را خیلی دوست داشت. ریش های منوچهر را خودش آنكادر می كرد . آن روز، از روی شطینت، یك طرف ریش هاش را با تیغ برده بود تا چانه، و بعد چون چاره ای نبود، همه را از ته زده بود. این عكس را با همه اوقات تلخی منوچهر ازش انداخته بود. منوچهر مجبور شد یك ماه مرخصی بگیرد و بماند پیش فرشته. روش نمی شد با آن سر و وضع برود سپاه، بین بچه ها. اما دیگر نمی شد از این كلك ها سوار كند. نمی توانست هیچ جوری او را نگه دارد پیش خودش. یك باره دلش كنده شد. دعا كرد برای منوچهر اتفاقی نیفتد. می خواست با او زندگی كند، زیاد و برای همیشه. دعا كرد منوچهر بماند. هر چه می خواست بشود، فقط او بماند.
    ***

    با چند تا از خانم ها رفته بود بیمارستان برای كمك به مجروح ها، كه گفتند «منوچهر آمده.» پله ها را دو تا یكی دوید. از وقتی آمده بود دزفول ، یك هفته ندیدن منوچهر برایش یك عمر بود. منوچهر كنار محوطه گل كاری بیمارستان منتظر ایستاده بود. فرشته را كه دید، نتوانست جلوی اشك هایش را بگیرد. گفت «نمی دانی چه حالی داشتم. فكر می كردم مانده اید زیر آوار. پیش خودم می گفتم حالا جواب خدا را چه بدهم؟»
    فرشته دستش را گرفت. گفت «وای منوچهر، آن وقت تو می شدی همسر شهید.» اما منوچهر از چشم های پف كرده اش فقط اشك می آمد.
    ***

    نگاهش كرد. آستین هایش را زده بود بالا و می خواست وضو بگیرد. این روزها بیش تر عادت كرده بود به بودنش. وقتی می خواست برود منطقه، دلش پر از غم می شد. انگار تحملش كم شده باشد. منوچهر سجاده اش را پهن كرد. دلش می خواست در نمازها به او اقتدا كند، ولی منوچهر راضی نبود. یك بار كه فهمیده بود فرشته یواشكی پشتش ایستاده و به او اقتدا كرده، ناراحت شد.
    از آن به بعد گوشه اتاق می ایستاد، طوری كه كسی نتواند پشتش بایستد.
    چشم هایش را بسته بود و اذان می گفت. به «حی علی خیرالعمل» كه رسید فرشته بوسیدش . منوچهر «لااله الاالله» گفت و مكث كرد. گردنش را كج كرد و به فرشته نگاه كرد «عزیز من، این چه كاری است؟ می گوید بشتابید به سوی بهترین عمل، آن وقت تو می آیی شیطان می شوی؟» فرشته چند تار موی منوچهر را كه روی پیشانی خیسش چسبیده بود، كنار زد و گفت «به نظر خودم كه بهترین كار را می كنم.»
    ***

    كتاب فارسی را باز كرد و چهار - پنج صفحه ورق امتحانی پُر دیكته گفت. منوچهر در بدخطی قهار بود. گفت «حالا فكر كن درس خوانده ای. با این خط بدی كه داری، معلم ها نمی توانند ورقه هایت را صحیح كنند.» گفت:«یاد می گیرند!» این را مطمئن بود، چون خودش یاد گرفته بود نامه های او را بخواند. «وقت» را «فقط» بخواند و «موش» را «مشت» و هزار كلمه دیگر كه خودش می توانست بخواند و فرشته. غلط ها را شمرد: شصت و هشت غلط! گفت «رفوزه ای» منوچهر همان طور كه ورق ها را زیرورو می كرد و غلط ها را نگاه می كرد، گفت «آن قدر می خوانم كه قبول شوم.» این را هم می دانست. منوچهر آن قدر كله شق بود كه هر تصمیمی می گرفت به پایش می ماند.
    ***

    فرشته هم نمی توانست ببخشد. هر چیز كه منوچهر را می آزرد، او را بیشتر آزار می داد. انگار همه غریبه شده بودند. چه قدر بهش گفته بود گله كند و حرف هاش را جلوی دوربین بگوید. هیچ نگفت . اما فرشته توقع داشت؛ توقع داشت روز جانباز از بنیاد یكی زنگ بزند و بگوید یادشان هست. چه قدر منتظر مانده بود. همه جا را جارو كشیده بود. پله ها را شسته بود . دستمال كشیده بود میوه ها را آماده چیده بود و چشم به راه تا شب مانده بود، فقط به خاطر منوچهر كه فكر نكند فراموش شده. نمی خواست بشنود «كاش ما هم رفته بودیم.» نمی خواست منوچهر غم این را داشته باشد كه كاری از دستش بر نمی آید، كه زیادی است. نمی خواست بشنود «ما را بیندازند توی دریاچه نمك، نمك شویم، اقلا به یك دردی بخوریم!»
    ***

    یك شب تلویزیون فیلم جنگی داشت. یكی از فرمانده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد «حمله كنید. بكشیدشان. نابودشان كنید.» یك هو صدای منوچهر رفت بالا كه «خاك بر سرتان با فیلم ساختنتان! كدام فرمانده جنگ می گفت حمله كنید؟ مگر كشورگشایی بود؟ چرا همه چیز را ضایع می كنید؟...» چشم هاش را بسته بود از عصبانیت و بد و بیراه می گفت. تا صبح بیدار بود. فردا صبح زود رفت بیرون. باغ فیض نزدیك خانه مان است. دو تا امامزاده دارد. می رفت آن جا. وقتی برگشت، چشم هاش پف كرده بود.
    ***

    منوچهر هوس كرده بود با لثه هایش بجود. سال ها غذایش پوره بود. حتی قورمه سبزی را كه دوست داشت، فرشته برایش آسیاب می كرد كه بخورد. اما آن روز حاضر نبود پوره بخورد. فرشته جگرها را دانه دانه سرخ می كرد و می گذاشت دهان منوچهر. لُپش را می كشید و قربان صدقه ی هم می رفتند. دایی آمده بود به آنها سر بزند نشست كنار منوچهر. گفت «این ها را ببین. عین دو تا مرغ عشق می مانند.»


    و انی عذت بربّی و ربّکم، ان ترجمون.



  7. تشكر از اين پست


موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 15-04-13, 02:01 AM
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 25-02-12, 10:02 PM
  3. پاسخ ها: 46
    آخرين نوشته: 31-01-12, 04:00 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-01-12, 11:19 AM
  5. بررسی دوربین دیجیتال باکیفیت کانن Ixus 230 HS با قابلیت ضبط Full HD
    توسط sara در انجمن تازه های علم ایران و جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 16-11-11, 03:45 PM

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

www.iran-stu.com مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Published By : vBstyle.iR