
نوشته اصلی توسط
rahimsaei
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد ميكنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول كرد. در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد.جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن را ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيف ترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد... اما... گاو دم نداشت!!!!!!!!
•نكات مديريتي:
•مديران سازمانها بايستي بدانند كه در محيط اطراف آنها فرصتهايي وجود دارد كه مي توانند با استفاده از اين فرصتها، باعث تعالي سازمان شوند و از افول و زوال دوري جويند ، ولي اگر به اين فرصتها اجازه رد شدن بدهند ممكن است هيچ وقت ديگر چنين فرصتهایي برايشان پيش نيايد.
موفق باشید.
علاقه مندی ها (Bookmarks)